تبليغاتX
دکتر علی شریعتی

دکتر علی شریعتی
اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان ثابت کرد...(دکتر علی شریعتی)

مهدی و حامد

این وبلاگ تقدیم به معلم شهیدم
دکتر علی شریعتی

تا سحر اي شمع بر بالین من
امشب از بهر خدا بیدار باش
سایه ی غم ناگهان بر دل نشست
رحم کن امشب مرا غمخوار باش

آه ای یاران بفریادم رسید
ورنه مرگ امشب بفریادم رسد
ترسم آن شیرینتر از جانم ز راه
چون به دام مرگ افتادم رسد

گریه و فریاد بس کن شمع من!
بر دل ریشم نمک دیگر مپاش
قصه’ بیتابی دل پیش من
بیش از این دیگر مگو خاموش باش

همدم من مونس من شمع من
جز توام در این جهان غمخوار کو
ون دراین صحرای وحشتزای مرگ
وای بر من وای برمن یار کو؟

وندرین زندان امشب شمع من
دست خواهم شستن از این زندگی
تا که فردا هچو شیران بشکنند
ملتم زنجیرهای بندگی

معلم شهید دکتر علی شریعتی

یا علی
mehdi_shariati2000@yahoo.com

» شهریور 1388
» مرداد 1388
» تیر 1388
» اردیبهشت 1388
» اسفند 1387
» بهمن 1387
» دی 1387
» آبان 1387
» مهر 1387
» شهریور 1387
» مرداد 1387
» تیر 1387
» خرداد 1387
» اسفند 1386
» بهمن 1386
» آذر 1386
» مهر 1386
» شهریور 1386
» مرداد 1386
» خرداد 1386
» اردیبهشت 1386
» فروردین 1386
» اسفند 1385
» بهمن 1385
» دی 1385
» آذر 1385
» آبان 1385
» مهر 1385
» شهریور 1385
» ياهو
» گوگل
» طالقانی + شریعتی + عدالت + آزادی + اسلام
» سهروردی+شریعتی+برشت
» مویه و نفرین
» قلم توتم من است + همين جوري
» معلم شهادت،شهادتت مبارك شريعتي + چمران
» ماهي مرده نباشيم،بايد خلاف جهت آب مسيرم باشد
» نوروز
» امت و امامت يوسفي اشكوري گنجي نقد شريعتي
» آرمان هاي مستضعفان
» كربلاي امروز gaza

دلم برای باغچه میسوزد . جمعه بیست و چهارم فروردین 1386

به نام او

با عرض معذرت،بازهم مقداری از خودم نوشتم و متاسفانه نالیدم(قرنها نالیدن بس است)

،اما اینجا گلویم برای فریاد نفس کم دارد!این حسب الحال از خودمه اما برای خودم نیست.

به هر حال اگر حوصله اش را ندارید از این متن بگذرید که ذره ایی هم دلگیر نمیشوم(!)،

چون حق شماست که چه بخوانید ولی متنی که از معلم شهید دکتر علی شریعتی را

آوردم لطفا مطالعه کنید،اگر نکنید ... پس چه کنید؟؟؟؟

مهدی:

 

سرم سنگینه،یادمه تو کتابای سفید خونده بودم،جلال در مورد نیما میگفت سرش سنگین بود.سرش سنگین بود.آری سنگین،از اون همه فریاد،از اون همه درد،از اون همه داد که عبث شد."نازک آرای تن ساقه گلی/که به جانش کشتم/و به جان دادمش آب/ای دریغا به برم میشکند.".

صبح وقتی از پشت پنجره به حیات نگاه میکردم،بازم این دو تا خروس رو دیدم که واسه یه کرم آنتیک داشتن با هم جنگ میکردند.واسم عادی شده بود.همیشه با هم دعوا داشتن ولی مرغها ، مظلومانه یا زیرکانه در کنار هم داشتن غذا میخوردند.آن هم چه غذایی.....!!!!!

بدنم کوفته بود،رفتم تو حیات یه کم قدم بزنم.تو حیات کنار باغچه ایستادم.بوی نم عجیبی می داد،مشمئز کننده بود.پشه ها به خون پدرشون هم رحم نمی کردند و خون صغیر و کبیر رو می خوردند.

گاهی هم چند مرغ که چشم نیاز از زمین برداشته و نوک به آسمان دوخته بودند را میدیدم که از این مائده های آسمانیه خونخوار بهره میبردند.توی خاک و گل باغچه هم،کرمها بودند که توی هم میلولیدند و به خودشون سرگرم،یکسری موجودات کور و کر و نادون.فقط از زندگی فهمیدند که بخور و برین،بخواب و بزا(1). یکسری موجوداتی که فقط شکم خروس های خسته از جنگ و مرغهای بسته از ننگ رو سیر میکنند.

نصف جنگ خروسهای حیات ما برا اونا بود و نصف دیگش برا اینا.

حالم داشت به هم میخورد از باغچه ای متعفن بدست ... . بیچاره باغچه ... ... ... !!!

"دلم برای باغچه می سوزد

کسی نمی خواهد

باور کند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

ازخاطرات سبز تهی می شود

حیات خانه ی ما تنهاست

حیات خانه ی ما گیج است.".

_ فروغ.ف_

(1) ببخشید که عفت قلم را رعایت نکردم اما حرفیست که نمیتوانستم نگویم......

..............................................................................................................................

به نام خدای علی، عدالت مظلوم

متن کوچکی از معلمم را در اینجا می آورم ، امیدوارم که در کویر سوخته ی دکترشریعتی به عطشی برسید تا آب جاودانگی را جستجو کنید و به قول شهید علی شریعتی در کویر باقی نمانید و به شراب ناب عشق الهی دست یابید و با بیداری به شناخت واقعی دین اسلام که همانا یگانه دین است و خاموش،و خاموش ، چون حلقومش را میبرند و فریادش را خفه می کنند به نام اسلام،اسلام ناب صفوی ...!!!

دکتر علی شریعتی:

این روزها و ، بویژه این شبها (که هم بیشتر با خودمم و هم بهتر و مانوس تر) آن سخن عین القضاه همدانی، شهید عزیزم را که،در سی و سه سالگی،"شمع آجین" گشت،نه تنها با فهمم،که با روح و اعصابم حس میکنم که :"قلبم تا حلقوم بالا آمده است". خفقان ! خفقان !

چه دشوار شده دم زدن!در اینجا که هر درختی مرا قامت تفنگی است و ... "صدای هر گامی غم ! غم" !...

نمیتوانم سکوت را تحمل کنم.نمیتوانم چیزی بگویم.ولی ساکت خواهم ماند.اما من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل میکند ومیداند، که از آن پس، آرامش است و نجات و ، خسته از رنج زندگی که " جز احتضاری که یک عمر به طول می انجامد هیچ نیست" ، سر به زانوی معشوق خویش خواهد نهاد و، سیراب و سرشار ،در زیر دستهای او که دو مسیح خاموش، نوازش خواهد شد.

یک "شهید"! نمیبینی که چه شیرین و چه آرام می میرد؟

برای آنها که به روزمرگی"خو کرده اند و با خود ماندگارند، مرگ فاجعه ی هولناک و شوم زوال است،گم شدن در نیستی است . آنکه آهنگ هجرت از خویش کرده است، با مرگ آغاز میشود. چه عظیمند مردانی که عظمت این فرمان شگفت خداوند را شنیده اند و بدان کار بسته اند که : " بمیرید ، پیش از آنکه بمیرید"!؟

چنین میپندارم که در این سوره ، مخاطب خداوند تنها پیامبر نیست. روی سخن با همه آنهایی است که " در جامه ی خویش" پیچیده اند:

" ای به جامه ی خویش فرو پیچیده! برخیز ! و جامه ات را پاکیزه ساز و پلیدی را هجرت کن"!

طنین قاطع و کننده ی فرمان وحی در فضای درونم می پیچد و صدای زنگهای این کاروانی را که آهنگ رحیل کرده اند می شنوم. هجرت آغاز شده است و می دانم این آتشی که اکنون چنین دیوانه در من سر برداشته است، نه یک حریق، که آتش کاروان است! آتشی که بر راه می ماند و کاروان می گذرد.

آتش نرون نیست، آتش ابراهیم است، چه میگویم؟ ارمغان عزیز پروتمه ی در زنجیر است،پروتمه!"پیش آگاه".این هم سرشت "شمس"،اما هم سرنوشت کرکس،که پیش از انسان به " آگاهی" رسید. رب النوعی که آتش خدایان را، از آسمان ، پنهانی ربود و به زمین آورد و شب ها و زمستانهای زندگی را به آتش کشید.

دیگر نمیدانی چه میگویم ! بس است.

 

کویر_نامه ایی به دوستم_

 

 معلم شهید دکتر علی شریعتی

 


مرثیه بافم امشب یکشنبه دوازدهم فروردین 1386

به نام او

در این پست تصمیم گرفتم که مرثیه دکتر ، شهید مصطفی

چمران را که در مراسم خاکسپاری معلم ما ایراد فرمودند را

بیاورم. با تشکر از حسن عنایت شما.در ضمن تقاضا دارم تا آخر

بخوانید چون بسیار زیبا است. امیدوارم در آینده فرصتی شود تا

بعضی جزئیات خاکسپاری غریبانه معلم شهید دکتر علی

شریعتی را به طور کامل در این وبلاگ پست کنم./با تشکر مهدی/

 

«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي
! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي. مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي
! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي
! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي
! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي
! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي
! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي
! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي
! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي
! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي
! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي. من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي
! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي
! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي
! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي
! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

     

باز دلم نیامد که از معلم شهیدم دکتر علی شریعتی چیزی ننویسم برای همین مینویسم برای زندگی:::

 

"یک آیه‏ای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر می‏کنم اگر همه‏ی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را می‏دهد و تصور نمی‏کنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی می‏پردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جمله‏ی زیبایی بسازند.

می‏گوید: «ای انسان‏ها! از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند.»

چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند، یا راه‏هایی برگزیدند که هنوز انسان‏ها و توده‏ی عوام که همیشه دنباله‏رو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر می‏کنند و تصمیم می‏گیرند، از آن راه‏ها نمی‏روند.

«از راه‏هایی بروید که روندگان آن کم‏اند. از راه‏هایی مروید که روندگان آن بسیارند.»

روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابان‏های اصلی و شلوغ عبور نمی‏کردند، بل‏که از کوچه پس کوچه‏های خلوت می‏گذشتند. این نشان می‏دهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشه‏هایی که شایستگی فهم آن را ندارند، به چه صورت مضحکی تجلی می‏کند و مسخ می‏شود.

و علی، این روح پرشگفتی که در همه‏ی ابعاد گوناگون، و حتی ناهمانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. (افسوس که چقدر زیبایی‏ها و عظمت‏ها در دست ملت‏هایی که لیاقت داشتنش را ندارند، پامال می‏شود.)

و این امام راستین، شیر پیروز روزهای مدینه، و روح تنها و دردمند شب‏های نخلستان، که رسالت خاصی در تاریخ دارد، اکنون از همه‏وقت ناشناخته‏تر است و کاش ناشناخته می‏بود، که بدشناخته‏تر است.

ای کاش علی را اصلاً نمی‏شناختیم، و محققان نخستین بار او را به ما می‏شناساندند....."

 

      معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

این روزها حال مساعدی نداشتم برای همین حوصله ی تایپ هم نداشتم بخاطر این این مطالب را از سایت "بازتاب" و وبلاگ "کتاب ها و افکار دکتر شریعتی" گرفتم.

 

  مهدی  /خوشحال میشدم و میشدند که مطالب را بخوانید و نظر بدهید چون گفتند تا بدانیم.

 

 

 

 

 


منم آدمم حرف دارم شنبه یازدهم فروردین 1386

..او

 

همين اول از اونايي كه گفته بودن فقط از شريعتي بنويس معذرت مي خواهم، چون ایندفعه از خودم نوشتم.

                     

اینبار از آن بالاها یواش یواش پایین اومدم، از پیش پیامبر خودم بلند شدم تا ...

 

و قلم خودم را که دم مسیحای من است ، با خود آوردم تا معصیت کار ده فرمان اهورایی گردم، از غارم بیرون

 

جهیدم ولی خیلی زود بود من هنوز ظرفیت خیلی چیزها را نداشتم ولی دیدم دنیا را ، و دم زدم تا بنویسم :

 

او

 

"حالم گرفته ، نه ، حالم داره بهم میخوره ،از این لجن ، از این آدمهای لجنی ، از این زندگی ، دنیا ، مردها ، زنها ،

 

بچه ها ، اصلا از   ک....

 

آره ، بوی گند حماقتاشون بلنده ،خیلی منو بهم میریزه ، نگین چرا یهو اینطوری شدی ؟ ، نه ، آره ،...

 

چه میدونم...

 

اگه یه عمر تو لجنزار باشی چه طوری میشی؟ نه منظورم فقط به اصطلاح این کشور نیست، کل این جهانو میگم ،

 

کل دنیا.

 

اگه بجز قور قوره قورباغه ها چیزی نشنوی چه طوری میشی؟

 

اگه یه پرنده ای هم تو لجنزار پیدا بشه مارها نیشش می زنند.

 

اگه یه غزالی از زوره تشنگی مجبور بشه از این لجنزار آب بخوره ، این تمساح ها هستند که سیرابش می کنند.

 

حتما می گین این پسره باز امشب حالش خرابه، اراجیف میبافه .

 

آره ، اراجیفه ، ولی ما تو همین اراجیفها دنبال آرزوهامون می گردیم ، حالا شما هی آرزو و رویا سیاه مشق کنید.

 

ببینید کی آخرش برنده ست.

 

بین این مثلث کثیف قورباغه و مار و تمساح گیر افتاده ایم. اگه یجا وایستیم تو لجن خفه میشیم اگه تکون هم

 

بخوریم ، قورباغه ها ، مارها و تمساحها رو خبر میکنند . اونوقت خودت بقیه ش و  میدونی که چی میشه ...

 

حالا تماشا کنید و هورا بکشید و زنده باد مرده باداتونو دوباره شروع کنید که قورباغه ها کم نشن.

 

یا... یا ... یا میخواهید جهان را متحول کنید ، انسان را نجات دهید ... زهی ...

 

این شبها شتر هم تو خوابش ، خوابه سیخ می بینه ، نه پنبه دونه.

 

({دنبال کتاب اخوان می گردم... پیداش کردم})

 

م.امید:

           " هر که آمد بار خود را بست و رفت

 

            ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب

 

            زان چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ

 

            زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب

 

            باز می گویند: فردای دگر

 

            صبر کن تا دیگری پیدا شود

 

            کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید

 

            کاشکی اسکندری پیدا شود".

 

ببخشید. که سرتون و درد آوردم!!!!!!!!!

 

 

مگه می تونستم از معلم شهیدم ننویسم خاکم بر دهن اگر ننویسم:

 

" حالا این فرشته ها هم که ظاهرا به حرف خدا گوش کردند و شیطان را تنها گذاشتند،  دستشان روی دست او 

 

است در  کارشان خیانت می کنند،دارند در ساختن آدمها کاری می کنندکه حرف شیطان درست از آب در          

 

آید.ممکن است بگویید:"نه،تو بدبینی،داری مبالغه می کنی،اوقاتت تلخ است و همهء دنیا را تلخ می بینی".

 

چه می دانم؟شاید!اما اگر اینها با او همدست نیستند،اگر چنین غرضی هم ندارند،نتیجه کارشان که جز این نیست

 

 

الان اگر خدا و شیطان بیایند و یه نگاهی به این بچه های حضرت قابیل بیاندازندشیطان سرش را بالا نمی گیرد و

 

سینه اش را جلو نمی دهد؟آن رجز "وتبارک الله احسن الخالقین!"برای همین ها بود؟یا برای قربانیان بی دفاع

 

اینها؟ برای آن تنهایانی که هنوز نالهء دردشان را از اعماق سیاه این چاه ویل تاریخ می شنویم یا این "همج الرعا"

 

ها که از زور خوشی ترکیده اند و در ته چاه سر به مرگشان گذاشته اند و تخت خسبیده اند؟

...

...

...

 

 ،واقعا با همکار و همقطار سابفشان،شیطان،همدست و همداستان نباشند ولی لااقل این هست که اگر هم

 

توطئه ای در کار نباشد اینها کنتراتی کار می کنند،تقلبی کار می کنند،نمی دانم ،شاید زورکی و اجباری کار می

 

کنند........این است که تمام هم و غمشان بالا بردن "سطح تولید" است.حالا هر جور شده،هر جور از آب در آمد!

 

رقابتی که در کار نیست،عرضه و تقاضا و انتخابی که در بازار نیست.وانگهی مگر مایه اصیلش چیست؟خود خدا

 

صاف و پوست کنده بارها در تورات ، در قرآن فرموده است:"گل،خاک،لایه ته نشین شده،گل و لای سیل،لجن بدبو

 

و گند".خوب ،از گل و لای و لجن مگر می خواهی چی از آب در آید؟

 

من از روی همین آدمهایی که درست می کنند و هر روز خر در خروار هی می دهند بیرون فهمیدم که آنها کار

 

مزدی اندتقلب می کنند، حتی توی همین لجن و گل و لای هم جنس آشغال می زنند..............   .

 

 

 

 

هبوط _ درد بودن _

 

 

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

لطفا نظر یادتون نره

 

 

 

 

 

 


آدمها و حرفها سه شنبه هفتم فروردین 1386

تکه ای از کویر ، از تنهایی ،ازغربت ، از قلب شریعتی،آری کویر قلب شهید بود.

 

به نام او

 

حرف های اصیل،حرفهایی نیستند که برای " شنیدن" زده میشوند،حرفهایی

 

هستند که برای "زدن"  زده

 

میشوند.نوشته های اصیل نوشته هایی نیستند که برای خواندن نوشته میشوند،

 

نوشته هایی  اند که برای

 

" نوشتن" نوشته میشوند.این حرفها و نوشته ها است که همیشه خطاب به نوع چهارم از آدمهایند و همین

 

حرفها و همین نامه هاست که گاه از مرز همین آدمها،همین مخاطب های خاص خویش میگذرند و با اینان

 

نامحرم میشوند. نامحرم گفتم ، نه بیگانه ، با هم خیلی فرق دارند،"در این حال حرفها چنان عریان میشوند

 

که از ظاهر شدن در برابر چشمهای مخاطب خود شرم میکنند"…

 

 

دارم گرم میشوم و کلمات رام تر میشوند… اگر بگذارند! خفه شدم!  مگر میگذارند حتی توی اطاقت تنها

 

باشی،با خودت باشی؟ چه مصیبتی است زندگی در جامعه ای وحشی! حتی گریختن

 

ممکن نیست.تنهایی نیز

 

به همان اندازه دشوار شده است که مردُ مزدگی! اوه که چه تنهایی شلوغی!چه

 

سکوت پر دردسری!لحظات

 

نوشتن تنها لحظات صمیمی و خوب عمر من است.زندگی میکنم تا بنویسم.خدا نیز

 

گویی از این کار لذت

 

میبرد،بدان ارج مینهد،به مرکب و قلم و به "هر چه مینویسند"سوگند

 

میخورد.راست میگوید

 

همینگوی:"هرگاه ساعتی را با دیگران میگذرانم،و با معاشرت های بی ثمری که

 

تنهاییم را میگیرند از

 

نوشتن باز میمانم،احساس گناه میکنم". دریغ از آن لحظاتی که جز با کلمه بگذرد!

 

اما…نمیگذارند… !

 

 

 

داشتم حرف میزدم،از انواع زبانها،انواع حرفها،انواع آدمها.صحبت از نوع چهارم

 

آدم ها بود.قدر این جور

 

آدمها را میدانید؟…… اصلا چنین آدمهایی هستند؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

کویر_ آدمها و حرفها_ 

 

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

مهدی:" با سلام خدمت خوانندگان گرامی از اینکه وقت خود را به ما میدهید بی

 

نهایت خوشحالم خواستم

 

یک کمی حرف بزنم خب من هم آدم هستم و حرفهایی دارم… اما هیچ حوصله ی

 

تایپ کردن ندارم کاش

 

میشد با قلم نوشت،نمیدونم… از چی … از کجا… از کی بگم… ولی یک سوال دارم لطفا یکی جوابم و

 

بده!!! کسی از این آدمهای نوع چهارم میشناسه؟ چه کسی است؟ به ما معرفیش میکنید؟؟؟"

 

 

 

 

 

"آخر مجبور شدم بگم لطفا نظراتتون رو بگین

 

بیرحمانه انتقاد کنید… برای بهتر شدن پیشنهاد بدین.

 

با تشکر".

 

 

 

"Mahdi"is your friend. see you later

 

 

 


نوروز احساس جامعه چهارشنبه یکم فروردین 1386

خلاصه ای از مطلب " نوروز" در کتاب "کویر"

 

به نام او

 

سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است ... .نوروز هر ساله برپا میشود و هر ساله از آن سخن میرود ... .

 

...سخن از نوروز را مکرربشنوید ... . احساس تکرار را دوست دارد،طبیعت تکرار را دوست

 

دارد، جامعه به تکرارنیازمند است.طبیعت را از تکرار ساخته اند،جامعه با تکرار نیرو مند

 

میشود،احساس با تکرار جان میگیرد و نوروز داستان زیبایی است که در آن،طبیعت،احساس

 

و جامعه هر سه دست اندر کارند.

 

نوروز تجدید خاطره ی بزرگی است،خاطره ی خویشاوندی انسان با طبیعت.

 

تمدن مصنوعی ما هر چه پیچیده تر و سنگین تر میگردد،نیاز به بازگشت و باز شناخت طبیعت

 

را در انسان حیاتی تر میکند و بدینگونه است که نوروز،بر خلاف سنتها که پیر میشوند و

 

فرسوده وگاه بیهوده،رو به توانایی میرود.

 

فیلسوفان و دانشمندان گفته اند:نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت

 

جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز، خلقت جهان پایان گرفت و از این رو

 

است که نخستین روز فروردین را هورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند.

 

چه افسانه ی زیبایی، زیباتراز واقعیت به راستی مگر هر کس احساس نمیکند که نخستین روز

 

بهار،گویی نخستین روز آفرینش است، اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است،مسلما آن روز

 

این نوروز بوده است.

 

بیشک،روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در

 

نخستین نوروزطلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.

 

نوروز_این پیری که غبار قرن های بسیار بر چهره اش نشسته است_درطول تاریخ کهن

 

خویش ،روزگاری در کنار مغان،اوراد مهرپرستان را خطاب به خویش می شنیده است.

 

اسلام که همه ی رنگهای قومیت را زدود و سنتها را دگرگون کرد، نوروز را جلای بیشتر داد

 

شیرازه بست و آنرا با پشتوانه ای استوار،از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان، مصون

 

داشت.انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت در غدیر خم،هر دو در این هنگام

 

بوده است و چه تصادف شگفتی!آنهمه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی

و حکومت علی داشتند پشتوانه ی نوروز شد.نوروز که با جان ملیت زنده بود،روح مذهب نیز

 

گرفت.

 

در این میعادگاهی که همه ی نسلهای تاریخ و اساطیرملت ما حضور دارند،با آنها پیمان وفا

 

میبندیم و "امانت عشق" را از آنها به ودیعه میگیریم که "هرگز نمیریم" و "دوام راستین"

 

خویش را بنام ملتی که در این صحرای عظیم بشری،ریشه در عمق فرهنگی سرشار از غنی و

 

قداست و جلال دارد و بر پایه اصالت خویش،در رهگذر تاریخ ایستاده است، "برصحیفه ی

 

عالم ثبت" کنیم.

 

 

کویر_نوروز_

 

 

معلم شهیدم دکتر علی شریعتی

 

 

 

..مهدی.               . عید نوروز گرامی باد


» Dr.shariati.org
» dr.Ali Shariati
» هيچ كس
» پارميدا
» فریاد سوخته
» وحيد
» blogfa
» tanhatarin
» بوي ياس
» امير (شمع كوير)
» شاهورديخان
» گفتگو هاي تنهايي
» حرفهای ناتمام(معلم شهید علی شریعتی)
» پيام بامداد(نيما)
» راه شريعتي
» فریادحق طلبی
» وبلاگ دكتر علي شريعتي
» فرزندان ايران
» هفت حرف
» وبلاگ دوستاران شریعتی
» a girl that full of LOVE
» محمد امين تاجور(مات) تشيع علوي
» azadi e IRAN
» kochaktarin...tanhatarin
» harfe dele ye bidel
» zemestan
» علیرضارضائی
» ققنوس ايراني
» نازآفرين
» موحد(توحيد صفاتي)
» عضو شو بازي كن
» س.اميد (ادبي)
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان » قالب وبلاگ
RSS 2.0

Designed By ParsTheme