به نام او
شهيد شاهد،شهادتت گرامي
افسوس...
كه
ايستاده بر درگاه؟
آن شال
سبز را از شانه ي خود بردار
بر گونه
هاي تو،آيا شيارها
زخم سياه زمستان
است؟
در چشم
من،
هميشه زمستان است . . .
از خون من
بيا بپوش ردايي
من غرق ميشوم
در برودت دعوت
اي سرزمين
من،
اي خوب
جاودانه ي برهنه،
قلبت كجاي
زمين است...
اي سوگوار
سبز بهار،
اين جامه
ي سياه معلق را
چگونه
پيوندي است
با سرزمين من؟
تن تو،
دنيايي از چشم است...
بايد كه
دوست بداريم ياران!
بايد كه
چون خزر بخروشيم.
فريادهاي
ما اگرچه رسا نيست
بايد يكي
شود.
بايد بهار
در چشم كودكان جاده ي "ري"،
سبز و شكفته و شاداب
بايد بهار
را بشناسند
بايد
"جواديه"بر پل بنا شود
پل
اين شانه هاي ما.
دستي
هميشه منتظر دست ديگرست،
چشمي
هميشه هست كه نمي خوابد. . .
دستان تو
كه ياراي دشنه گرفتن نيست اما
آواز تو
گلوله ي آغاز
كه بال
گشودست بجانب ديوار. . .
اينك،
صداي آن
يار بيدريغ
گل مي كند
در سبزترين سكوت
و گلهاي
هرزه را
در بارش
مداوم خويش
درو ميكند. . .
پيكار مي
كنم
مي ميرم. . .
اينست عشق
من
ميداني
من ايرانيم . . .
(اشعار
پيوند داده شده، از خسرو گلسرخي)
...............................................................




...............................................................

نيكسون-شاه
و
سه يار دبستاني(احمدقندچي،آذر شريعت رضوي،مصطفي بزرگ نيا)
او
اگر اجباري
كه به زنده ماندنم دارم نبود،خود را در برابر دانشگاه آتش ميزدم،همانجايي كه بيست
و دو سال پيش،آذرمان،در آتش بيداد سوخت،او را در پيش پاي نيكسون قرباني كردند!
اين"سه
يار دبستاني"كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند.هنوز از تحصيلاتشان فراغت نيافته
اند.نخواستند_همچون ديگران_كوپن ناني بگيرند و از پشت ميز دانشگاه،به پشت پاچال
بازار بروند و سر در آخور خويش فروبرند.از آن سال چندين دوره آمدند و كارشان را
تمام كردند و رفتند،اما اين سه تن ماندند تا هركه را ميآيد بياموزند،هر كه را
ميرود سفارش كنند.آنها هرگز نميروند،هميشه خواهند ماند،آنها
"شهيد"ند.اين "سه قطره خون"كه بر چهره ي دانشگاه ما همچنان
تازه و گرم است. . . .

آنچه
نگرانم كرده است،ناتمام مردن نيست.مردن اگر خوب انجام شود،ديگران كار را تمام
خواهند كرد و شايد بهتر،اما ترسم از"نفله"شدن است.با دست دشمن سر به
نيست كردن و به گردن دوست انداختن.ديروز قيل و قال "كافي"ها براي اين
بود،نشد. اكنون بيشرمي كيهان ها شايد براي همين است.
جهل و
تعصب "مارقين" و حسد و خيانت "ناكثين" هميشه هيزم كش آتشي
بوده است كه "قاسطين" برپا ميكرده اند....
قسمتي از
وصيت نامه ي ناتمام معلم شهيد دكتر علي
شريعتي
و
شهيد قلب تاريخ است . . .